تاريخ : یکشنبه نهم بهمن 1390 ساعت: 10:45
تاريخ : یکشنبه نهم بهمن 1390 ساعت: 0:37
امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویمامشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم
امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم
امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم!
تاريخ : جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت: 12:24
تاريخ : جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت: 12:20
همیشه باش که بی تو عذاب میکشم ، نمیتوانم سختی های دنیا را
بی تو روی دوش بکشم!
همیشه باش که بدجور نیاز دارم به تو ،
باز هم محبتی به قلبم کن که زندگی ام را مدیونم به تو
تو آمدی و عشق را دوباره پیدا کردم ،
آن عشق بی معنا برایم بامعنا شد و همین شد که قلبم دوباره جان گرفت...
بمان و یاری کن مرا ، تا پایان این راه همراهی کن مرا،
نگذار تنها بمانم ، نگذار در این راه بی همسفر باقی بمانم
بیا و در حق دلم عاشقی کن ، بیا و برای یک بار هم که شده
عشق را آنطور که هست برایم معنی کن
بس که دلم دست این و آن افتاد کهنه شد ،
عمری از احساسم گذشت و پیر شد ،
دیگر نه طاقت دوباره شکستن را دارم ، نه حس دوباره ساختن را....
درک کن ، میترسم ، بس که دلم زیر پاهای بی محبت دیگران افتاد و له شد ،
زندگی برایم یک داستان بدون عشق شد ....
تو آمدی و باز هم فکرم درگیر شد ،
دلم به لرزه افتاد و لحظات با تو بودن نفسگیر شد
به خدا دیگر طاقت ندارم ، بس که شکسته ام دیگر جایی برای غمهای تازه ندارم ،
بس که خسته ام ،نفسی برای فرار از خستگی ندارم
دل بسته ام به تو و نگاهی کن به من ،شک نکن به احساسات قلب من ....
دستانم بگیر و آرامم کن ، با قلب شکسته ام مدارا کن ،
اینک که با توام ، اینک که دلم را به دریای دلت زدم و محو امواج توام ،
مرا با دستهای خودت غرق نکن....
همیشه باش که بی تو عذاب میکشم ، امروز از ته دل با من باش،
که بی تو همان تنها و دلشکسته دیروز میشوم
تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ساعت: 21:32
عصر یک جمعه ی دلگیر،
دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟
چرا آب به گلدان نرسیده است؟
چرا لحظه ی باران نرسیده است؟
وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد
که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک
خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به
انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم
به راه است ، و در حسرت یک پلک نگاه است ، ولی حیف نصیبم فقط آه
است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی
گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس
غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در
سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که
به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده
ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال
سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس
و این روضه و این بزم توئی ،آجرک الله! عزیز دو جهان یوسف در چاه ، دلم
سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپر شده ،
همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته
به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود
آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا
در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه
دفتر غزل ناب ندارد ، شب من روزن مهتاب ندارد ، همه گویند به انگشت ا
شاره مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد... تو کجایی؟
تو کجایی شده ام باز هوایی ، شده ام باز هوایی . . .
گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما
دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم
و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون
تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است ، و این بحر
طویل است و ببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این
روضه ی مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای
تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه
زنان کشتی آرام نجات است ، ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات» است
ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است
حسین ابن علی تشنه ی یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی ،
الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»
خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با
خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی
قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی
تو کجایی. . . تو کجایی . . .
تاريخ : شنبه دهم دی 1390 ساعت: 19:31
)پروانه به دور شمع گشت و پرش سوخت * من به دور تو گشتم جگرم سوخت
۲)اتل متل ستاره * گلم دوسم نداره * نه اس ام اس،نه یک زنگ * دلم براش شده تنگ
۳)غمگین و بی قرارم * زخمی تر از سه تارم * وقتی تو را ندارم * نفرین به هرچه دارم

تاريخ : شنبه دهم دی 1390 ساعت: 19:21
نه اینکه بی تو ممکن نیست
نه اینکه بی تو می میرم
همه دلشوره ام از اینه که عشق اندازه کاهه
تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق کوتاهه
دلگیرم از دست خودم کاش عاشقت نمی شدم
هر جوری می خواستم نشد
از غم یه ذره ام کم نشد
اشتباه پشت اشتباه
سوختیم ولی به آرزومون نرسیدیم
نه من نه تو از عاشقی خیری ندیدیم
از دنیا هیچی نمی خوام
فقط به من تنهایی را در این دنیا یاد دادند
فرصت ما تموم شده باید بریم
فرقی نداره کدوم مقصریم
هیچی رو یاد من نیار

تاريخ : شنبه دهم دی 1390 ساعت: 18:56
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى